صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
133
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
شدند . حمزه گفت : كيست ؟ گفتند : عمر است . گفت : « عمر ! در را باز كنيد . اگر آمده و هدفش خير و نيكى است ، به او خير و نيكى مىرسانيم و اگر هدفش تباه و بدى است با همان شمشير خود ، او را از پاى در مىآوريم . » ( 1 ) به پيامبر وحى شد و به سوى عمر آمد و داخل اتاق به او رسيد و لباس و بند شمشيرش را محكم گرفت و به شدت كشيد و گفت : اى عمر ! وقت آن نرسيده كه از شرك دست بردارى تا خداوند تو را - هم چون وليد مغيره - خوار و زبون نگرداند و كيفر نكند ؟ ! خدايا ! اين عمر بن خطاب است . خدايا ! اسلام را به عمر عزّت ده . عمر [ با تمام وجود و آرامش خاطر و اطمينان قلبى ] گفت : أشهد ان لا إله الا اللّه و أنّك رسول اللّه و مسلمان شد . همهء افراد اهل خانه چنان تكبيرى سر دادند كه در اطراف مسجد الحرام آن را شنيدند . « 1 » عمر - رضى اللّه عنه - مردى سختگير و پرتوان بود . اسلام او ناله و فريادى همراه ذلّت و خوارى در مشركان انداخت و مسلمانان را لباس عزّت و سرافرازى به تن كرد . ( 2 ) ابن اسحاق از روى سند از عمر نقل مىكند كه مىگويد : وقتى ايمان آوردم پيش خود يادآور شدم كه چه كسى از اهل مكه با پيامبر بيشتر دشمنى دارد . گفتم : « ابو جهل . » به در خانه او رفتم و در زدم ؛ بيرون آمد و گفت : اهلا و سهلا : خوش آمدى . براى چه آمدى ؟ ! گفتم : آمدهام تا به تو اعلام كنم كه به خدا و پيامبرش ، محمد ايمان آوردهام قرآن را باور دارم . ابو جهل در را بر رويم بست و گفت : مرده شوى تو را و آن چه را كه آوردهاى ببرد . « 2 » ( 3 ) ابن جوزى مىگويد : عمر فرمود : هر كس كه مسلمان مىشد ، مردم او را مىگرفتند و مىزدند و او نيز [ اگر مىتوانست ] آنان را مىزد . من وقتى ايمان آوردم ، نزد دايىام ، عاص پسر هاشم رفتم و مسلمانى خود را به او اعلام نمودم . [ او چيزى نگفت ] و به خانه رفت . نزد مردى از بزرگان قريش رفتم و او را از مسلمانى خود با خبر كردم ؛ به خانه رفت . « 3 » ( 4 ) ابن هشام و ابن جوزى به طور موجز چنين بيان مىكنند ، وقتى عمر مسلمان شد ، نزد جميل پسر معمر جمحى - كه پيك و سخنگوى قريش بود - رفت و به او خبر داد كه مسلمان شدهام .
--> ( 1 ) - عمر بن خطاب . ص 14 ، مختصر سيرهء رسول و ابن هشام . ( 2 ) - ابن هشام . ( 3 ) - تاريخ عمر بن خطاب .